نلسون ماندلا: هر روز صبح در افریقا آهویی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیر تند تر بدود وگرنه طعمه او خواهد بود و شیری که می داند باید ازآهو تندتر بدود و گرنه از گرسنگی خواهد مرد. مهم نیست شیرباشی یا آهو مهم این است که با طلوع افتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی. 

 

*******

 در روزگاری دور ، پرنده ای در جنگلی نه چندان پر درخت ، زیر برف مدفون شده بود و در حال شمردن نفس های واپسین و یادآوری پروازهای نکرده اش بود که از قضا گوزنی در حال گذشتن از آنجا خود را بر روی پیکر کم جان پرنده راحت می کند . گرمای حاصل از مدفوع گوزن برف ها را آب کرده و به بدن پرنده می رسد . خون ، با گرمای رسیده از غیب به جریان می افتد و پرنده جانی دوباره می یابد  و شروع به دست و پا زدن ( پر و بال زدن ) می کند و به اطرافیان زنده بودنش را نشان می دهد. باز هم از قضا گرگ گرسنه ای در همان حوالی با دیدن تکان برف ها کنجکاو شده پرنده را می یابد و پس از تمیز کردن مدفوع دلی از قضا در می آورد!

اما نتایج داستان: 

1. هر کسی که تو را به آلودگی ها می رساند لزوماً دشمن تو نیست.

2.هر کسی که تو را از آلودگی ها پاک می کند لزوماً دوست تو نیست.

3. وقتی در آلودگی های زندگی به سر می بری ، دست و پا نزن!!

 

 *******

سلام

از اینکه بگم" من برگشتم" خوشم نمیاد ولی "من برگشتم"!!

وااااای!... مدت زیادی بود که نیومده بودم اینجا!

چقدر همه چیز تغییر کرده!

دوستان تبیانی هم که وبلاگاشون و ترک کردن و رفتن خارجه! :D

شاید دیدن من پیدام نمی شه،گفتن اینجا بدون من معنا نداره واسه همینم رفتن!  

بانمک شدم نه؟!!:D 

دلم واسه همه چیز اینجا تنگ شده بود ...

به خصوص دوستام... خیلی کم بودن... ولی دوست بودن!(هستن ... مگه نه؟!!)

اما مثل اینکه تبیان با بعضی هاشون خوب تا نکرده ! دلیلش و به وضوح نمی دونم ولی ...بگذریم! 

شاید منم یه فکری به حال این ویزامون کردم و راهی شدم –به خارجه! :2D –ببینم مزیتی داره؟

 

فعلاً ... یا حق

يکشنبه 27 4 1389

 

دختر کوچولوی صاحبخانه ازآقای "کی " پرسید:اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای کی گفت:البته !اگر کوسه هاآدم بود ند توی دریا برای ماهیهاجعبه های محکمی میساختند همه جور خوراکی  توی ان میگذاشتند مواظب بودند که همیشه پر آب باشد هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند برای انکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد گاهگاه مهمانی های بزگ بر پا میکردند چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است برای ماهی ها مدرسه میساختند وبه آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند درس اصلی ماهیها اخلاق بود به انها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند به ماهی کوچولو یاد میداد ند که چطور به کوسه ها معتقد باشند وچه جوری خود را برای یک اینده زیبا مهیا کنند اینده یی که فقط از راه  اطاعت به دست میایید

 اگر کوسه ها ادم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند ته دریا نمایشنامه ییروی صحنه میاوردند که در ان ماهی کوچولو های قهرمان شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیر جه میرفتند همراه نمایش اهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند در انجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهیها می ا موخت

 "زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"(برتولد برشت)

 

دسته ها : زندگی - داستانک
يکشنبه 15 9 1388

برای او که جمعه ها را به نام خود سند زده

 

 

 

                 ***************   

 

جمعه همه جا تعطیل است

 

 

               جز چشمه ی وضو

 

                             خانه ی عشق

 

                     چشمان من

 

 

                       و تماشای ناگریز تو

 

****************************** 

بر گرفته از کتاب...رایانه های بهشتی

 

شاعر...مهدی مرتضوی

 

 
دسته ها : زندگی - اشعار
جمعه 3 7 1388

                                                          سلام

هیییی مردادم اومد . . .

                                این تابستونم عجب زود می گذره ها!  

                              تا می خوای به خودت بجنبی می بینی نصفش رفته!

                                

                                          کفر آدم در میاد . . .

                                                 هوووووف

چی میشد سال دو قسمت میشد . . . شیش ماه درس و تحصیل و تلاش

                    شیش ماهم تفریح و راحتی و {کلاس خصوصی!}  

              به به می بینم که رودخونه کوچولو هم بالاخره راضی به بازی شبه

                  مشاعره! شدن خسته نباشید می گم . . smileys

ولی کارتون جالب بود   . . . به انتظار ما می ارزید.

حالا چرا به فکر خودم نرسیده بود؟؟

هووووم . . .

                 

قی می کنم تمام مرا توی دفترم

می خواهم از تمام تو بالا بیاورم

امروز بچه های محل گفته اند از

                                                 دیوانه ای که زنده شده باز در سرم

من دختر بدی ست که هی گریه می شود

خیس است مثل بچه گی ام باز بسترم!

من دختر بدی ست[پدر داد می زند]

زل می زنم به آینه عکسی دروغ تر

هی جیغ می کشم به من خنده آورم

مثل عقاب خسته از اوج ریخته

از ارتفاع مضحک هیچُم نمی پرم

حالا شبیه کوکب همسایه می شوم

هر روز عصر در صفِ نان داغ می خرم

هر شب کنار نعش خودم خواب می روم

در گیجی عبوس خودم غلت می خورم

در "صیغه"ی جدید خودش "صرف" می شود

شبها میان خیسی یک عشق همسرم

دارد کنارِ این تلفن/ قطع می شود

یک تیغ نصفه... لرزش دستان لاغرم...

از پشت گوشی تلفن زور می زند

مادر ولم نکرده در این بیت آخرم

دنیا می آورد وسط هیچ های خود

یک سایه مچاله ی ترسو  که در سرم....

                                                    دکتر طاهره کوپالی
 
جمعه 2 5 1388

سلام

داشتم شعر می خوندم به این سه تا برخوردم.

خوشم اومد...خیییییلی!!

گفتم برا شما هم بذارم شاید خوشتون بیاد!

 

پیامک جدیدپیامک جدید

 

 

زندان

قفس

با هزار دریچه ی کوچک باز

و در روشنایی شناور

برای پرنده ی مغموم

باز

بسته است‌!

 

ایران

بر سینه ی تندیس سنگی ایران نیاکان

حک شده است:

نه غرب زدگی

نه عرب زدگی!

 

   احتیاط!

                                              روی سینه ام نوشته است:

                                                «محتوی شکستنی ست 

                                                          احتیاط!»  smileys

                                                   مهدی مرتضوی

 

جمعه 19 4 1388

سلام

اینجانب به وسیله ی یکی از دوستان عزیزم در خارج از نت به یک بازی بسیااااااااار بسیااااااار جالب دعوت شدم!

اما تصمیم گرفتم این بازی رو به وبلاگ و دوستان نتی ام بکشونم!

این بازی به این صورته که یک نفر یک شعری رو از اول تا آخرش می نویسه بعد نفر بعدی باید آخرین حرف ِآخرین مصرع اون شعرو بگیره و شعری رو کنه که حرف اول ِ مصرع اولش با حرف آخر ِ مصرع آخر اون شعره یکی باشه! 

 مثل مشاعره می مونه با این تفاوت که به جای یک بیت یک شعر کامل می نویسیم!!

 

شعرم حتما نباید از خودمون باشه!!

 

اما شعری که من برای بازی انتخاب کردم ، اینه:

«خاطره ای در درونم است»

خاطره ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی

سرستیز با آن ندارم ، توانش را نیز

برایم شادی است و اندوه

در چشمانم خیره شود اگر کسی

آنرا خواهد دید

غمگین تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه زا شنیده است.

می دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می کنند ، بی آنکه روح را از او بگیرند

تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی...

آنا آخماتووا

من هم به رسم این بازی جالب ، این دوستانم رو دعوت می کنم(حداکثر دو تا !):

1.سمیرا جونم به تلافی شعری که ازش دزدیده بودم!:

 http://panah214.blogfa.com/

2.روخونه کوچولو که مجبور بشه آپ کنه!:

http://tebyan.net/Weblog/smallriver/index.aspx

همین الآن بهم خبر رسید که حداکثر سه تا می تونم دعوت کنم نه دو تا! پــــــس:

3. مهراوه ی عزیزم که خیلی دلم می خواست همون موقع دعوتش کنم!:

                                      http://mehraaaaveh.blogfa.com/
 
يکشنبه 31 3 1388

*::به نام خداوند بهاران::*

 

سلاااااااااااام

این اولین سلام من بعد از آزادی از بند شیرین درس و مدرسست!!!

آخییییییییییش راحت شدیمالبته زیاد هم راحت نشدم چون کارناممو باید با کامیون بیارمش خونه و واویلااااا!

ولی به هر حال .... می تونیم بشینم به قول قولان پشت پی سی و یه نفس راحت آپ کنم!

********

 راستی ! شما در چه حالی هستین دوستان؟

چقدر دلم تنگ شده بود  ولی به خاطر اینکه بعد از عید به صورت نفسگیری  امتحان داشتیم   نتونستم بیام نت و واسه دوباره دیدن  (اینترنتی تون) لحظه شماری می کردم واقعا!

********

دو مرد از پشت میله های زندان به بیرون نگریستند

 

 یکی گل و لای روی زمین را دید

 

 دیگری ستارگان را مشاهده کرد!

 

 

دسته ها : زندگی - حرف های من
چهارشنبه 20 3 1388

*::به نام خدا::*

سلام

 

دوستان گلم

بهار داره میاد فکری به حالش کردین؟

خونه تکونی ... نوسازی ...و از همه مهم تر خودسازی چه طور؟

به سال گذشته یه نیگا بندازین!

ببینین چقدر زود رفت!

چقدر ساده گذشت!

********

تلخ و شیرین هر چه  که بود گذشت ...

آب  او را بردش ...

با یک حرکت ساده به طول سیصد و شصت و حدود پنج روز!

تا بروزی که چنین عیدی شود

سالی نو

از برای جوششی تازه

بهاری شاد و خرم

و تکانی که سر از رو نشناسد

این چنین تازه شدی ؟

یا که باز هم این بهاری بیخود است؟

روزهای عمر همه از بر مال توست

پس بسازش ... عمری شاد را

پر ز شور و همدلی

چشم ها را باز کن

سالی دگر از راهی دراز و پٌرزسازش تا رسید،

قدرش بدان

سمیرا حسن جان زاده

***********

پیشاپیش سال نو مبارک

امیدوارم سالی ممو از شادی و خوشی و خرمی در پیش رو داشته باشید

87 که گذشت 88 رو دریابید لطفا!

سال نو در گوشه ای منتظر توست عزیز

مچکرم

 

سه شنبه 27 12 1387

*::به نام خدا::*

 به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در آینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد

می آیم می آیم می آیم

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم می آیم می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

**فروغ فرخزاد**
دسته ها : زندگی - اشعار
سه شنبه 27 12 1387

 

 کاش میشد همدلی را قاب کرد 

ساکنان شهر غم را خواب کرد

 کاش میشد نور چشمان تورا 

جانشین ثابت مهتاب کرد

 

 

 زندگی شراب تلخیست که همه ی ما محکوم به نوشیدن ان هستیم پس  

 مینوشیم به یاد و سلامتی انهایی که دوستشان داریم.

 

 

 

 

عشق هَلی تِرشی نیه که تَه وره نَمِک بَزِنی

 عشق لَوه دِله غِذا نیه که تَه وِره ناخونِک بَزِنی 

عشق وِه هَسته که مِن تِرِه گِمه آی لاو یو...!

 

 

   

 

ترجمه از زبان خودمون به فارسی: 

عشق ترشی الوچه نیست که ته اونو نمک بزنی

 عشق غذای تو قابلمه نیست که تهشو ناخونک بزنی 

عشق اینه که من به تو میگم ای لاو یو

 

 

دوشنبه 21 11 1387
X